پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۹


و خدا با عصبانیت عربده زد که "به جهنم افروخته بیفکنیدش"

[و مرد همچنان میخندید ...]

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸


اگر سیـ.ـنه ی راستت را در دست چپم و سیـ.ـنه ی چپت را در دست راستم قرار دهی ...

اون وقت تازه میفهمم که بزرگ شدی.

چرا ؟ چون بلاخره فهمیدی که راست تو میشه چپ من . آورین آورین.



جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸


یه جاهاییم هست که درست وسط غذای با آرامشتون ، باید کل شامو و بشقابارو از رو میز بریزی کف آشپزخونه
از اون ور میز بکشیدش رو میز و تمام جیغ و داد و عصبایتشو با با گاز گرفتن لباش خفه کنی

لباساشو تو تنش پاره کنی
و این قدر وحشی باشی که حتی فرصت نفس کشیدنم نداشته باشه
این قدر وحشی که تن هاتون از خیسی به هم بچسبه
این قدر وحشی که چشماش برق تعجب و بهت زدگی و لذت رو در هم آمیخته داشته باشه
این قدر وحشی که جای چنگا و گازا تا یه ماه بمونه

و همون جا رو میز بمونید
تا نفس نفس های بعدش.

و واسه اولین بار شاید خیره شید به سقف آشپزخونه.

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۸


زندگی باید تو یه دوره ای این جوری باشه که قبل اینکه چشاتو تو تخت باز کنی سعی کنی یادت بیاری که الان که چشتو باز میکنی کی تو تخت بغلت خوابه .

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۸


+ مادربرای اینکه به پسر کوچولوش که داشت از ترس گریه میکرد ، نشون بده که تو کمدش هیچ هیولایی وجود نداره ، رفت تو کمد و در و بست.

مادر هیچ وقت از کمد بیرون نیومد.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸



+ همیشه نیمه ی پر لیوانو ببینید ، شاید توش شاشیده باشن.


.
اگر دین دارید لااقل آزاده باشید.

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸


Dear God !

Your Vir.gin Merry In Undone !

Send Us Someone New

And Don`t Forget To put an Expiry Date On This One

PLEASE ...


p.s. : 2000 Years Passed since Those Days ! in case You Forget The Date On Earth :)

Best Regards
+Holy Killer+

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

+ : ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشت ، به خون یاران ...

ممد : چرا اتفاقا بودم دیدم .

[جمعیت داد میزنن رووووح و هر کدوم به سمتی فرار میکنن]

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸


یک ردیف میله ی فولادی است وسط

و در هر دو طرف میله ها زندان است .

یک طرف کوچک تر و خلوت تر
یک طرف بزرگ تر و شلوغ تر