سهشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۱
یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱
تو دریا را دوست داشتی
تو شن ها را دوس داشتی
من از دریا میترسیدم
من از شن ها متنفر بودم
کودک بودی و شادمان
از رقص نور و آب
و موج های دریا تو را
از چیزی که خیلی زود در آینده از آن متنفر میشدی
نجات دادند.
مثل یک توافق دو جانبه ی نانوشته و تلخ
میان خشونت و معصومیت
میان هرج و مرج و سادگی
میان ترس و اطمینان
درست زمانی که دوستش داشتی
درست زمانی که به بودن چنگ میزدی
انقباض عضلات خسته ات
از پیکاری بی پروا و بی ثمر با موج ها را رها کن.
تو مُردی و دیگر باز نخواهی گشت
من هیچ وقت جرات نخواهم کرد که به مادرت بگویم
که هنگام گشتن پی تو میان موج ها
چقدر هیجان زده و خوشحال بودم
چقدر آرزو کردم که هرگز پیدایت نکنم
چقدر سنگین و ترسیده بودم
آنگاه که پیکر به دست با اکراه به شن ها پا گذشاتم
همه اما مرا دیدند
که چگونه
تو به بازو
زانو به خاک
رو به آب
رو به هیچ چیز و همه چیز
از درد و اندوهی فرای مرز های تحملم
عربده و فریاد زدم.
شیون و ناله سر دادم
میدانی
در خلوت که فکر میکنم
حس میکنم کاملا دیوانه شدم ام
از همزمانی ای بی رحم
شادی بی وصف زود رفتنت
و درد جانکاه دیگر نبودنت
آخ از تو ، پاره ای از من
آخ از من پاره پاره از پاره های تو
آخ از موج ها
آخ از شن ها
آخ از گشتن
آخ از یافتن
پس از این دیگر همه چیز خوب است
دیگر نیازی به توضیح دادن نیست
دیگر در امتداد زمان تا ابدیت
تو تمام پدر را در مشت خواهی گرفت
و درست به عمق دیوانگی هایش
آرامش بخش و خواب آلوده
او را درک خواهی کرد
او را ترک خواهی کرد
چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱
مردم دهکده
یک روز صبح
با مهربانی تمام
مرا از خواب بیدار کردند
در تختم برایم طعام آوردند
دخترکان زیبای دهکده مرا به حمام آب گرم بردند
بر صندلی چوبیم نشاندند
برایم آواز های محلی خواندند
مرا به دره های زیبای اطراف بردند
و تمام زیبایی هاکشف نشده را نشانم دادند
و درست در میانه ی روز
آن زمان که سایه ام مرا ترک کرد
خیلی مهربان و گرم
مرا به میدان اصلی دهکده برند
صف کشیدند
و تک تک
با گرمی تمام ، دستانم را فشرندند
و همان جا
درست وسط میدان اصلی
مرا دار زندند
چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۰
تمام زنانگی ات را در حراجی که هر شب خودم و تنها خودم برگزار میکنم
به بالاترین رقمی که حتی یارای تصورش را ندارم ، با اقتدار تمام
با صفر هایی به درازای حسادتم به تمام مرد های برخواسته از بیهودگی های خاک آلود چویده شده در شهوت محض ، میخرم
در همان حال که خشم از خستگی سالخورده از سویی در من غروب میکند ، تو از فرا سوی افقی دیگرم شرمگین و طناز ، طلوع میکنی
تو که همسان مجسمه ای سنگی
تراشیده شده از خاراترین سنگ های جزیره ای دور افتاده در اعماق اقیانوس فراموش شده
هم عظمت و بی تابی اقیانوس را به دوش میکشی و و هم هرج و مرج موج های در آرزوی نظمی مزمن را
و انگار که خوب میدانم که چه بیهوده به دور دست ها خیره شده ای
نگاهت میکنم
و مثل باد دور تو میپیچم
و با هر پیچشی
گره ای از عریان ترین لباس های تنت
نرم تر از ابریشم باران خورده
باز میکنم
تا تو در مقابل آن همه صندلی خالی
لخت و عریان
ترسیده و آرام
خجالت زده و گستاخ
به جای دور دست های پر امید
به اعماق چشم های درمانده ی من نگاه کنی
دندان هایم را روی تنت بکاری
و از خود بپرسی که بر کجای تنت درد خواهد رویید
و من تا خود صبح بی تاب از لمس شدن
مست از این حجم عظیم آزار خویش در انکار تمام خواستن
روی صنلی مخصوص خودم بنشینم
و تکه تکه تنت
را با حجم احساسم اندازه بزنم
ببُرم
روی همان تکه از تن خودم بدوزم
و طعم تنت را حدس بزنم
حدس هایی که به سرعت یکی پس از دیگری از شریان اصلی روحم عبور میکنند
که هر کدام خصمانه تر از دیگری
و هر کدام مرا به سرحد جنون یک ماده شیر گرسنه در کمین آهویی بی خبر از تنفس جنون آمیز گرسنه به خون میرساند
و من محکم تر دسته ی صندلیم را چنگ میزنم
و تو اغواگرانه تر چرخ بزنی
و زنانه تر بایستی
و دیوانه تر راه بروی
و من با لبخندی آرام از درون بغرم و از ترس دیوانه شدن حتی ذره ای تکان نخورم
و از تمام این خاطرات
که هر شب تکرار میشود
تو تنها یک صحنه را نمیبینی
صبح
من
سالن خالی
صحنه ی تاریک
آفتاب بی رمق و بی حوصله
پکر و گرفته
و نوک انگششتان من
که از چنگ های روحم بر دسته ی صندلی
هنوز میسوزد
نه فقط نوک انگشتانم
که همه چیزم میسوزد
و خاکستر سنگی خارا
میراث اقیانوس
که به مردی از بشریت هدیه شده
تا شبی ، زنی باشد
ایستاده بر سکوی حراج و عروج
غران و فریبنده
که اکنون در دشت های آزاد و طلایی
روی تکه ای باد سوار است
و برای تمام ماده شیر های خوابیده بر علف زار ها
آواز شهوت و رفتن و اغواگری و دیوانه بازی میخواند
صبح 9 مهر 1390
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۰
باید تا الان خودت فهمیده باشی
نطفه و درهای باز ، همه در یک لحظه ، در یک جا ، بسته شد
یکبار برای همیشه
+ : برای فرزندی ، جامه بر سر کشیده ، که سرانجام درهای بسته و چینش منظم آجر های سخت ، دیوانه اش کردند .
در مغز های بیمار ، موازنه ای بین غریزه حفظ حیات به هر قیمت به عنوان یک پستاندار با محوریت ترس به عنوان ضامن بقا از یک سو ، با حس کنجکاوی در راستای کشف بعد های جدید حیات از سوی دیگه وجود نداره . ذهن توانایی محاسبه تعادل بین توانایی نگه داشتن نفس ، حجم ریه های ذاتا دردناک و حجم مستی ناشی از کشف بعد های جدید و پیدا کردن پاسخ سوالاتی که سر منشا تمام بی تابی های تمام سال های حیات بی آرامش هست رو از دست میده.
این میشه که ورود جریان بیت های روشن گر به مغز گرسنه ی تاریک ، ریزش باران تیکه های گم شده ی پازل ذهن با حجمی بیش از توان پردازش مغزِ و لیس خوردن زخم های کهنه ت توسط حقیقت ناب ، همزمان میشه با ورود چریان وحشی و انقام گیرنده آب به ریه های دردناک ، آرامش یافته و پذیرنده .
شاعری مست
شعر بر کف ، جان بر شعر ، باده در سر
میگریزد از دست خویش
جا گذاشته گرمای تن
در سیاهی شب و اندوه و رنج
اشک میتازد بی هدف ، بر پلک های بسته اش.
همسایه ها با فانوس ها
میچرخند گرداگرد پلک های بسته اش
در شبی تاریک
بی خیال از جای پای شاعری
کو میگریزد تا ناکجا
بی امان و شب زده
مست سرما
غرق درد … مرد … سرد
جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۹۰
+ پدر درد میکنه
- چیزی نیست دخترم ، داری بزرگ میشی
+ پدر ، خیلی درد میکنه
- گفتم که داری بزرگ میشی ، باید تحمل کنی
+ پدر تو حتی چشماتو باز نمیکنی
- چیز جدیدی واسه دیدن نیست. من همه ی تو رو پشت چشام تصور میکنم
+ پدر من بزرگ نمیشم ، من دارم از هم میپاشم ، میشه چشاتو یه لحظه باز کنی ؟
- تو زیادی فکر میکینی. بیشتر از توانت ، بیشتر از سنت. از اول همین طوری بودی
+ پدر التماس میکنم. ، بفهم ، ببین ، من دارم میمیرم. تو حتی از ترس ریختن دیوار هام جرات نداری منو لمس کنی. منو لمس کن پدر
- لمس برای چی ؟ تو باید قوی باشی
+ پدر از انکار دست بردار ، بوی خاک رو حس نمیکنی؟
- من فقط بوی زندگی رو حس میکنم ، بوی پوست تر خورده ی تنت رو
+ پدر ، درد میکنه نه؟
پدر دندان هایش را از درد روی هم فشار میدهد. پیشنانیش عرق کرده
+ میبینی پدر ، ما هیچ وقت بزرگ نمییشیم ، این درد هان که همیشه یه قدم بیشتر از ما بزرگ میشن
- هنوز درد میکنه؟
+ نه دیگه پدر، دیگه درد نمیکنه
+ چرا؟
+ نترس پدر. دیگه چیزی نیست که بریزه ، من ثاینه هایی که سوت ممتد رو رد کردم
- امکان نداره
+ امکان داره پدر. موسیقی تنها هنریه که دروغ نمیگه ، ولی تو هیچ وقت جرات نمیکنی چشاتو باز کنی ،و من تازه ترس هاتو میفهمم .
- نه! تو قوی تر از ا ین حرفا هستی . همیشه قوی تر از انتظار بودی این بهانه ی ابلهانه واسه باز کردن چشای منه.
+ پدر
- جانم دخترکم
...
- منو نترسون جواب بده، ماتیلدا ،میگم جواب بده. این دستور خداست ، جواب بده
...
- نه نه این همش بازیه. من حتی بیدار نیستم. واسه همینه همه چی تاریکه. ماتیلدا جواب پدر رو بده
...
پدر با چشم های بسته از روی صندلی به زمین می افتد و در میان تیله های ترسی که وسط اتاق روی زمین ریخته کورمال کورمال دنبال چیزی میگردد .
سهشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۰
سهشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۰
ایستاده بر پاهای نیمه جانم
بر آنها فریاد میزنم که هنوز تسلیم نشده ام
همه اما در کمدهایشان
دنبال کروات های سیاه
کفش های سیاه
لباس های شب سیاه
میگردند
سهشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۹
[ زن چشاشو به آرومي باز ميکنه ]
- چرا همه جا تاريکه؟
+ چون شب شده عزيزم
- کي شب شد ، من چقدر خوابيدم؟
+ زياد عزيزم
- ما کجاييم؟
+ نميدونم
- نميدوني؟ چور ممکنه ندوني ، ما از کجا ميايم؟
+ منم مث توام عزيزم ، هيچي يادم نمياد.
- داري منو ميترسوني. چرا من هيچي يادم نمياد؟ ما داريم کجا ميريم؟
+ نميدونم ، همونطوري که توام يادت نمياد
- چرا وا نميستي؟ بايد از يکي بپرسيم. ، چرا هيچ ماشيني تو جاده نيست، من ميترسم
+ نميدونم عزيزم ، چشاتو ببند سعي کن بخوابي.
- چرا پاتو از رو گاز برنميداري؟ چرا من نميتونم بيرون و ببينم ، چرا بيرون اين قدر تاريکه؟
+ نميتونم عزيزم ، نميدونم ، حالا بخواب.
- تو رو خدا وقتي چشامو باز کردم يادت بياد ما کي هستيم ، از کجا اومديم و اين جاده به کجا ميره
+ هيچ وقت نميفهميم عزيزم ، ما گم شديم. بعضيا وقتي گم ميشن هيچ وقت پيدا نميشن
- ما گم شديم؟
+ ما مدت هاست گم شديم ، و تو بارهاست چشاتو باز ميکني و همين سوال ها رو ازم ميکني ، بعد ميخوابي ، باز بيدار ميشي و يادت نمياد که اينا رو پرسيدي و باز ميپرسي و باز ميپرسي ، بخواب عزيزم هيچي ، هيچ وقت درست نميشه
- ميشه دستمو يگيري؟ من ميترسم ، دفعه هاي قبلم ازت ميخواستم دستمو بگيري؟
- نه هميشه عزيزم ، فقط گاهي که خيلي به لبه هاي درک کردن نزديک ميشي. بخواب، فقط سعي کن بخوابي ، آروم بخواب
تنها اميد من اينه که تو با جواب همه ي سوال هامون بيدار شي
[زن با بي اعتمادي و ترس چشمانش را ميبندد و روي هم فشار ميدهد]
[Holy Killer - Lost Highway -2009]
شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۹
پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۹
نامرده در تاریخ فلان از منزل خارج شده
و تا کنون باز نگشته است.
در تاریخ مذکور هیچ کس فکرش را هم نمیکرد که نامبرده
تخـــمش را داشته باشد پای حرفش بایستد ،
ولی ظاهرا داشته است.
لذا اگر نامبرده را در جایی از این شهر دیدید
دستی به شانه اش بزنید
و از طرف همه ی آشنایان ، دوستان
و اونهایی که جرئت ش رو نداشتن
بهش بگید:
دمت گرم مـَــــرد
شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹
چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۹
آی یاری که ندارم بیا ، دلداری که ندارم بیا
دل میل تو داره
سزاوارم نیستیم
ولی
بیا
کـــــون کش بیا
جـــــــــاکش بیا
نمیدونیم از چی به گا رفتیم
اما اگه از نبودن توئه
خیلی دیــــوثی ، بیا
اینایی که میگم از جـــاکشیم نیست
از بدخشانمه
از جان نا آروممه
تو کاریت نباشه
فقط بیا
هر کی هستی
هر جا هستی
بیا بیا
بر لبه ی بلند ترین صخره ای که یافتی بایست و بپر
فرشته اگر که باشی …
تا زمین بال های نهانت کتف هایت را خواهند شکافت و پرواز خواهی کرد