جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

118. نوستول شدید

 

MArio 2

Mario 1 Thank You Mario !

But Our Princess Is In Another Castle

خوب یادمه هر دفعه اینو میخوندم چه حسی داشتم.

پ.ن. : این جور موقع ها که کوچیک بودی و تیر نداشتی باید میزاشتی میپرید بالا از زیرش رد میشدی. ریسکشم بالا بود.

117. حریم خصوصی

+ حسنی میای بریم حموم؟

- نه نمیام ! میخوام تنهایی برم که جـ.ـق هم بزنم.

116. حمایت مثبت هیژده (حمایت شرتـ.ـی)

دیروز تو خیابون داشتم قدم میزدم.

یه دونه از این پسر فشنا خم شد بود که یه چیزی از زمین برداره ، از این شرتای تامی پوشیده بود که جزو لباس رو محسوب میشه و باید تو دید باشه. خمم که شده بود دیگه کاملا میزد تو چشم.

رنگ شورتش سبز میر حسینی بود.

 

گفتم رئیس شمام میر حسین دیگه؟

خیلی جدی گفت آدم تا شـ.ـرتش باید طرفدار باشه. میر حسین سروره!

 

و این گونه بود که من به نقش تبلیغات هدفمند پی بردم. مسئولین ستاد های تبلیغاتی در کنار ماشین سبز و دستبند سبز لطف کنن این شـ.ـرت سبز رو هم اضافه کنن.

پعد ملت بپوشن بیان تو خیابون هی ک.ون مبارک رو بدن هوا تبلیغات شه!

پنجشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۹

115. نصیحت های پدری به فرزندش پیش از تشکیل اس+پرم 2

پسرم :

وقتی خشـ.ـتکت پارس ،

 

دیگه مهم نیست زیپتو بستی یا نه

دیگه مهم نیست چند سالته

دیگه مهم نیست که نظرت در مورد سیاست چیه

دیگه مهم نیست که اسکار یا نوبل بردی

دیگه مهم نیست مشهور ترین آدم شهری

هر کی باشی و هر چی فک کنی فرق نمیکنه

 

اونا فقط یه چیزتو میبینن : خشـ.ـتک پارتو

و واسه اونا تو فقط یه آدمی، یه آدم که خشـ.ـتکش پارس!

حتی اگه خدا باشی ، یه خدایی با خشتک پاره. و هیچ کس خدا هایی با خشتک پاره رو نمیپرسته !

114. گمشو خونه بابات

به سراغ من اگر می آیید

با ستِ ویکتوریا بیایید

 

پ.ن. : جون مادرتون !

چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹

113. انتخاب واقعی

موهاش سفید بود ،

شناسنامشو داد دست مامور کنترل و برگه رو گرفت. رفت واستاد جلوی لیست اسم و کد نامزدا. به کاغذ تو دستش خوب نگاه کرد و چند دقیقه تو اون شلوغی ساکت و بی حرکت فکر کرد.

پیش خودش گفت هیچ وقت دیر نیست.

روی برگش نوشت “ نه ! ”

برگه رو انداخت تو صندوق ، شناسنامشو  پس گرفت و رفت.

رفت و دیگه هیچ وقت برنگشت.

 

پ.ن. : پاک میشه به زودی!

شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹

112. دخـ.ـول در پاچه ی مجازی

 

Warning                   …                 Warning

 

دختر ها معمولا” از آنچه در عکس پروفایلشان دیده میشوند زشت ترند.

سه‌شنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۹

111. از قدیم نگفتن ، چون حالیشون نبوده که …

 

آنچه از زیر دل برآید ، لاجرم بر زیر دل نشیند.

 

+ فقط نیاز به تمرین مداوم و هدف گیری دقیق داره.

110. رابطه مکرر غیر مشروع گوز و شقیقه

آقای زدبازی و اللخصوص ثیجل :

1. اولا که اون صهـــــیونیسته نه صیـــــهونیست

2. بعدشم مقایسه ی شما با رولینگ استون مث مقایسه ی دو+دول بچه 2 ساله میمونه با … خر!

3. و در ضمن شرکت شما در اپرای واگنر مثل شرکت محمود تو کنسرت متالیکا میمونه. [جون مادرتون واگنرو خز نکنید]

4. بعدشم شما که لیریکاتون یه خط در میون در مورد کر.دن و خور.دنه با خوندن آهنگ در مورد غزه و حقوق بشر رسما ملت رو … فرض کردین دیگه.

ما شعورمون میرسه که اینا واسه اینه که فردا پس فردا که پاتون میرسه ایران و یه روز در میون میکنید و میخورید گیر ندن بهتون.

مشکلی نیست فقط طی سفر گهرمامنانتون یه سری دوره های پیشرفته ی … مالی هم برگزار کنید. بلاخره آدم باید از اساتید استفاده کنه.

هر چند من جای مسئولین بودم میگرفتم چوب تو آستینتون میکردم.

5. .  در آخر همون ور که خودتون میفرمایید :

“ علت دوامتون ، ملت جوادمون “

 

پ.ن. : ساسی مانکن شرف داره به مولا.

پ.ن. 2 : اینا صرفا نظرات شخصی منه و وحی منزل نیست. میتونید باهاش مخالف باشید . (اینو یه بار حذف کردم بعد نظرم عوض شد)

109. Melting Down

توصیه : وقتی تب خیلی زیاد دارید 4 تا کار نکنید :

1. Pink Floyd - Comfortably Numb گوش ندید.(اونم اجرای Puls ش رو)

2. Ring I , II رو نشینید ببینید که بعدش جلو TV خوابتون بببره و  بعد نصف شب که با تب و تشنگی پا میشید حتی تخــ.ــم نکنید از جاتون پاشید و همش تو هذیوناتون ببینید یکی از TV داره میاد بیرون

3. ج_ل_ق نزنید.

4. این قدر تنها و بی کَس نباشید.

شنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۰۹

108. ازدباج

ای جماعت ذکور

من آن روزی را میبینم که خود ار.ضـ.ـایی با خودش حس نوستالوژی برایمان به ارمغان خواهد آورد.

 

لعنت به ما ، آن روزی که خر خواهیم شد.

پنجشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۰۹

107. نصیحت های پدری به فرزندش پیش از تشکیل اس_پرم

دروغ تا آن هنگام که کشف نشود حقیقتی معصوم و پاک است.

بترس از هر حقیقت معصوم پاکی…

چهارشنبه ۱۳ مهٔ ۲۰۰۹

106. قصر های 200 تومانی

گزارشگر : به به میبینم که دارید کمک هاتون رو داخل صندوق صدقات میندازید. برای بینندگان ما توضیح بدید که قصدتون از این عمل خدا پسندانه چیه؟

 

خیر نما : والا راستش این 200 تومنی که میبینید رو یه راننده پدسگی دیروز انداخت به ما ، هم پارس هم گوشه نداره. مام از صب هر کاری کردیم که اینو بندازیم به بچه های خطی نشد ، حروم زاده ها خیلی تیزن. گفتیم دیگه سگ خورد بندازیم این تو بلکه قصری ، حوری پری چیزی اون دنیا نصیبمون شه جون حاجی.

سه‌شنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۹

105. موشولینا کوووجاعن؟

با صدای خواب آلود در حالی که دستش رو دکمه ی فلزی بود:

گهُ نیگا کن ، با  اون قیافه شبیه اَنش . اونجوری منو مظلوم نیگاه نکن ، آخه الان وقت بیرون اومدنه. فشار بدم ؟ فشار بدم این این لامصبو ؟

 

[ واقعی  - خطاب به یه تیکه گه ساعت 3 نصفه شب در مستراح فرنگی که باعث پارگی خواب ما شده بود ]

 

پ.ن. : دنبال دامن کوتاهن.

دوشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۰۹

104. Sry Girl But You Missed Out

حذف شد!

شنبه ۹ مهٔ ۲۰۰۹

103. ()() قبل از خوشی ------ ## بعد از خوشی

خوشی همچین زده زیر دلمون که یه هفتست تخـ.ـمامون آلبالو گیلاس میچینه.

جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹

102. اسگل یه نوع پرنده نیست ، یه نوع آدمه!

فکر کن میخوای با یکی شوخی در حد روستا بکنی بعد میای سر نمک دون رو شل میکنی که نمک زدنی کلش بریزه تو غذاش هم بخندی هم ریده شه تو حالش ، بعد خود … مغزت یادت بره ، برداری نمک بزنی به غذات .

 

یعنی از خفه شدم از  بس به خود اسگلم خندیدم.

101. تیم ملی در حد تیم ملی

ایشالا همین جوری پیش بره تیم ملی به دسته دو سقوط میکنه.

کار نشد نداره اگه خدا بخواد همه چی میشه.

100. آشغالانسی

از نشانه های نظم و فرهنگ در دنیای دیجیتال میشه به Empty کردن Recycle Bin  در ساعت 9:00 شب اشاره کرد.

سه‌شنبه ۵ مهٔ ۲۰۰۹

99. Just One Last Dan.ce

و من “تو” را بیش از همه دوست دارم..

و تو میپنداری که این “تو” ی من ، آن طور که در آغوش امنم حس میکنی  همانند نور است ، یکی است ، بی رنگ است ، گرم است ، عین وحدت و نقض همه کثرت هاست.

تو میپنداری که “تو” ی دوست داشتنی من تو هستی.

 

نمیدانی نازنین…

نمیدانی که اگر منشور بر سر راه این “تو” بگذاری هفت که نه ، هفتاد تو میشوند ، درست مثل خودت  و نه آنگاه که خوابی ، حتی آنگاه که بیداری و در آغوش منی برمیخیزند و مرا به خود میخوانند. و تا صبح با من و در ذهن من میرقصند و تو هرگز صدای پایشان را نمیشنوی.

و تلخ ترین نمایش آنجاییست که تو خودت در ذهن من برمیخیزی و به گونه ای دیگر مرا در آغوش میگیری و به گونه ای دیگر میخندی و به گونه ای دیگر در ذهن می میرقصی و حتی صدای پاهای خودت را هم از درون من نمیشنوی آنگاه که فاصله ی میان ما کمترین فاصله هاست.

 

برو نازنینم ! کثرت روزی مرا از پای در خواهد آورد. حتی اگر هم بمانی هرگز نخواهی فهمید چگونه میتوانم تنها در یک لحظه همه آن “تو” هایی که مثل تو کیلومتر ها از من دورند و تنها شب ها در ذهن من جان میگیرند را ، به یک اندازه دوست داشته باشم.

 

باید روزی “تو”یی بیاید که از جا برکند همه آن رنگ های زشت ترسناک سرد رقصنده ی درون مرا. “تو”یی که هیچ منشوری یارای آن را نداشته باشد که آن را رنگ در رنگ کند.

 

+ تابستان 87 – ساعت 2 شب – با کمی دستکاری

شنبه ۲ مهٔ ۲۰۰۹

98. Cross The Red Line

تکرار روحمان را به یغما برده است.

نه SpiderMan ی داریم که بر فراز شهر هایمان پرواز کند و با هیولاهایی که میخواهند دنیای زیبای ما را نابود کند بر فراز برج ها بجنگد

نه موجداتی از دنیاهای ناشناخته که با سفینه های عظیمشان بر سیاره ی ما حمله کنند تا اسلحه هایمان را در دست بگیریم علیه شان متحد بجنگیم

نه ارواحی از قبرستان بر میخیزند تا شب های کسل کننده مان را به کابوس هایی باور نکردنی بدل سازند

نه ویروسی که در سرتا سر این کره ی خاکی پخش شود تا برای نجات یافتن از شر آنهایی که بوی گوشت و خون تازه امانشان را میبرد بجنگیم و بکشیم و عذاب وجدان نگیریم.

 

و باور نکردنی ترین لحظه هایمان دیدن فیلم هاییست که آرزوهایمان را به تصویر میکشند و شاید پرواز های بانجی جامپینگ و سرعت 320 کیلومتر هایی که در NFS تجربه میکنیم.

 

چه بشر رقت انگیزی.

 

.

.

.

 

و تو ، آری خود تو که آن بالا نشته ای و با چشم های خواب آلودت زندگی کسل بار ما را با خودت تقسیم میکنی و شاید تنها از تنهایی دوباره میترسی ، فکر نمیکنی وقت آن رسیده که آن دکمه ی قرمز لعنتی را فشار دهی؟

جمعه ۱ مهٔ ۲۰۰۹

97. Getting lonely, Getting old

 

خورشید خواب آلود بیشه که به سختی خودش را از افق بالا میکشید با دیدن دسته کلاغ هایی که بر خلاف همیشه با پچ پچ های آرامشان – و نه با نوای شوم و نا مبارکشان - بر یکی از درخت های اطراف مزرعه نشسته بودند و نجوا میکردند خواب از سرش پرید.

اتفاقی در شرف وقوع بود.

-----------------------------------------

مترسک پیر که تا پاسی از شب با انبوهی از خاطرات روزهای دور و دل نگرانی هایی که فقط یک مترسک میتوانست بفهمد و ترس هایی که فقط یک مترسک را میتوانست وحشت زده کند بیدار مانده بود به خاطر تابش مستقیم خورشید روی چشمهایش از خواب بیدار شد. نور خورشید چشم هایش را میزد.  چشم هایش را به زحمت باز کرد و چیزی را دید که باور نمیکرد.

به هر سو که نگاه میکرد  هنگامه ای از بال هایی سیاه به پا بود که یر مزرعه هجوم آورده بودند.

سریع تر از آن اتفاق افتاد که بتواند به کاری که میخواهد بکند فکر کند.

صدای فریاد های مترسک بود که مزرعه را در مینوردید.

حتی خورشید هم از آن بالا میشنید صدای فریاد هایش را.

 

به مزرعه من دست نزنید. من هنوز زنده ام پست فطرتان . قلب های تیره تان را از مزرعه پاک من دور کنید.  این مزرعه هنوز مترسک دارد.

 

بر هر کلاغی که فریاد میکشید بی درنگ با وحشتی عجیب فرار میکرد ،

به هر سو که مینگریست و در چشم کلاغی زل میزد ترس چشماتن کلاغ را در بر میگرفت.

آسمان مزرعه را بال های کلاغ ها سیاه کردند و بعد از لحظاتی طولانی خورشید به آسمان مزرعه بازگشت.

 

فریاد ها و نعره هایش اثر کرده بودند.

مزرعه هنوز زنده بود...

-----------------------------------------

کلاغ ها که دور شدند مترسک نفس راحتی کشید. عرق های روی  پیشانیش را پاک کرد. آرام به افق بیشه و صف های بی پایان گندم نگاه میکرد و آرامش تمام وجودش را در بر گرفت و پیش خودش فکر کرد که چقدر فکر های دیشبش که تنهاییش را به رخش میکشید و نوای پایان و مرگ بر روح او مینواخت احمقانه بوده است.

او هنوز زنده بود و هنوز هم میتواسنت از مزرعه مراقبت کند. هنوز هم نگاه هایش کلاغ های نترس و گستاخ بیشه را میترساند.

 

مترسک با روحی آرام و لبخندی بر لب هایش افق را نگاه میکرد.

نسیم بهاری میوزید در میان گندم های صف در صف مزرعه  و در میاد تن کاهی مترسک.

-----------------------------------------

دسته ی کلاغ ها بی صدا روی درختی دور از مزرعه نشسته بودند و از دور مترسک را که به افق خیره شده بود  نگاه میکردند.

شاید تا پیش از آن هرگز کسی لبخندی بر منقار هیچ کلاغی ندیده بود.

کلاغ ها انگار که سفید بودند. خیلی سفید.

و اکنون تنها خورشید میدانست که به جز خود مترسک کلاغ های پیر بیشه هم به خاطر داشتند که آن روز تولد مترسک بود.

باید از نو متولد میکردند مترسک تنهای پیر را

و این هدیه دوستان سیاه مترسک بود …

 

چند روز بعد مترسک را زیر بلند ترین درخت بیشه در کنار مزرعه دفن کردند.

از آن روز به بعد دیگر هرگز کسی صدای هیچ  کلاغی را در بیشه نشنید.

 

پ.ن. : اینو واسه تولد خودم نوشتم.